فروردین ۱۴۰۵، خانواده ما یکی از سختترین روزهای زندگیاش را تجربه کرد. مادر دختر ۱۲ سالهام پس از یک ماه کما، برای همیشه از میان ما رفت. در آن روزهای سنگین و پر از بحران، مدرسه نیمرخ (دبیرستان دوره اول) نه تنها بیتفاوت نبود، بلکه به یکی از بزرگترین حامیان ما تبدیل شد.
از همان ابتدا، مشاوران مدرسه با ما در ارتباط مداوم بودند. با ظرافت تمام، کلمات «مادر» و «مامان» را از گفتگوی روزمره کلاس حذف کردند تا زخم تازه دخترم عمیقتر نشود.
با خانوادههای همکلاسیها هماهنگی کردند و هر هفته در خانه یکی از دانشآموزان، دور همی صمیمی برگزار شد. این جلسات کوچک، دخترم را از تنهایی نجات داد.
حتی محتوای درس مطالعات اجتماعی را هم تغییر دادند و موضوعاتی کاربردی و مرتبط با سوگ و تابآوری را برای دانشآموزان تدریس کردند. اقدامی هوشمندانه و بسیار مؤثر.
روز خاکسپاری به پیشنهاد مشاور مدرسه، دخترم در مراسم حضور پیدا نکرد؛ تصمیمی جسورانه که بعداً فهمیدیم چقدر درست بوده است. اما در روز چهلم، معلمان، مشاوران و خانوادههای همکلاسیها همه کنار مزار حضور داشتند و فضایی گرم و امن برای دخترم ایجاد کردند. دوستانش او را احاطه کرده بودند و این حمایت جمعی، شرایط را برایش قابل تحمل کرد.
مدرسه نیمرخ برای ما ثابت کرد که مدرسه فقط محل درس خواندن نیست؛ بلکه میتواند در سختترین لحظات زندگی، پناهگاه و تکیهگاه واقعی کودکان باشد.
این مدرسه الگوی بسیار ارزشمندی برای تمام مدارس ایران است. وقتی دانشآموزی عزیزی را از دست میدهد، بیتفاوت ماندن سادهترین کار است؛ اما همراهی کردن، کاری انسانی و بزرگ است.
از صمیم قلب از کادر مدرسه، مشاوران عزیز و معلمان دلسوز مدرسه نیمرخ سپاسگزارم. شما تفاوت واقعی ایجاد کردید.